آبليموي تقلبي !!!!
دسته بندی : داستانهای کوتاه,
در کربلا عطار مشهوري
زندگي ميکرد. روزگاري مريض شد و بيمارياش طولاني گرديد. يکي از دوستان به
عيادتش رفت؛ ديد که از وسايل زندگي چيزي برايش باقي نمانده است؛ فقط حصيري
در زير بدن و متکايي در زير سر دارد. تاجر ثروتمند ديروز، حالا به چنين
روزي افتاده است . در همين حال، پسر تاجر وارد شد و گفت: " پدر، براي نسخه
امروز پول نداريم تا دارو بخريم ."
تاجر، متکاي زير سرش را به او داد و گفت: " اين را هم ببر و بفروش، تا ببينم راحت ميشوم يا نه؟ "

ادامه مطلب .....
برچسبها : آبليموي تقلبي,دانستنیهای ابلیمو,داستان کوتاه ابلیمو,ابلیموی تقلبی
